به گزارش پایگاه خبری کهننیوز، این اثر شامل گزیدهای از غزلها، مثنویها، رباعیها و قطعات سرودهشده در دوران حیات شاعر است و حاصل سالها ذوق، تأمل و زیست شاعرانه او بهشمار میرود. انتخاب اشعار در این مجموعه با توجه به تنوع دورههای فکری و زبانی انجام شده تا امکان مشاهده سیر تحول اندیشه و احساس شاعر، از سرودههای پرشور جوانی تا بیانهای پخته و فلسفی سالهای پایانی عمر، برای خواننده فراهم شود.
اسماعیل صفریان از چهرههای شناختهشده شعر معاصر بود که بهواسطه زبان فاخر، تصویرسازیهای بدیع و معناپردازیهای عرفانی، جایگاهی ویژه در میان شاعران همروزگار خود داشت. مضامین عشق الهی، پاکی روح، حقیقتجویی و نگاه اجتماعی از محورهای اصلی آثار اوست و در این کتاب نیز با همان لحن کلاسیک و اندیشهمحور جلوه یافته است. زبان شعری نافذ همدانی آمیزهای از سادگی و عمق دانسته میشود؛ واژگانی روشن اما چندلایه که مخاطب را به تأمل و بازخوانی فرا میخواند.

انتشار این مجموعه افزون بر ارزش ادبی، یادآور جایگاه نافذ همدانی در شعر معاصر ایران است؛ شاعری که حضوری آرام اما اثرگذار داشت و عمر خود را وقف سرایش و اندیشه در حوزه شعر فارسی کرد. این کتاب را میتوان ادای دینی به میراث فکری او و فرصتی برای بازشناخت صدای شعری دانست که همچنان در سنت کلاسیک فارسی طنین دارد.
اسماعیل صفریان متولد ۱۳۱۴ در همدان بود و در شهریور ۱۳۷۲ در تهران درگذشت. او در نوجوانی به تهران رفت و ضمن فعالیت در حرفه فرش، بهصورت جدی به مطالعه و حضور در انجمنهای ادبی پرداخت. سرودههای وی در قالبهای کلاسیک از جمله غزل، قصیده، مثنوی و رباعی شکل گرفته و محتوای آنها عمدتاً در دو محور بیان درونیات شاعر در مواجهه با جهان هستی و نیز نگاه انتقادی به شرایط اجتماعی خلاصه میشود.

در نگاه شاعرانه نافذ همدانی، جهان عرصه حیرت و حقیقت فراتر از پندار انسان معرفی میشود و عشق بهعنوان عنصر بنیادین معنابخش زندگی جایگاهی مرکزی دارد؛ مفهومی که در بسیاری از سرودههای او از جمله شعر «سوز و گداز» بازتاب یافته است.
این مقدمه را با دو بیت پایانی از شعر «سوز و گداز» که در آن عشق را حادثه ای یگانه و تکرار ناپذیر توصیف کرده است به پایان می بریم:
دود شد شمعی به خود پیچید و رفت ماند از پروانهای خاکستری
کی شود زان دود و خاکستر پدید خلوت سوزوگداز دیگری
سراپرده خورشيد
برخیز قفس بشکن و آهنگ سفر کن
سیری به هوای دل آفاق سیر کن
در کوی شب ای شبنم جان جلوه گهی نیست
صبحی به سراپرده خورشید سفر کن
چون نکهت جانبخش گل از پرده برون آی
همپای صبا دست در آغوش سحر کن
بگشای پر همت و در پهنه پرواز
پایان نظر نقطه پرواز دگر کن
غیر از تو کران تا به کران سد رهی نیست
بگذار به ره گامی و از خویش گذر کن
گرداب عدم ساحل درماندگی تست
چون موج به دریای طلب سینه سپر کن
آئینه هستی دل صاحبنظران است
دل را به صفا پرده گلریز نظر کن
چون چشمه جوشان به رگ جوی روان شو
وز بستر مرداب گرانخواب حذر کن
تا گوهر جان آب صفایی نپذیرد
سیراب دل از چشمه خوناب جگر کن
گیرم که ز پی شام جهان را سحری نیست
روشن به چراغی دل خود را چو گهر کن
"نافذ" به ره عشق ادب ورز و در این کار
دل درگرو کلک دلآویز هنر کن

سوز و گداز
بارها شب تا سحرگاهان زدم
واپسین گام نفس در کوی مرگ
تا مگر ریزم دریغی را بهپای
از نهال زندگانی شاخ و برگ
***
آرزو را وقت بدرودن چه بود
آنهمه بذری که از امید کاشت
کشت عمری لحظهلحظه خویش را
تا کدامین کشته را بر جا گذاشت
***
لحظهها را حجله بند عمر گشت
روزها و سالها آئینه دار
زان همه آمد شدن نقشی نبست
کلک طراح گذشت روزگار
***
مزرعه بند زمان را تخم مرگ
در زمین جلوهها چون زادن است
تا برآید سبزهای از زیرخاک
دانهای در حالت جان دادن است
***
مرگ آن دانه سبب آمد که باز
سبزهای دیگر نماید خویش را
تا چه خواهد زین همه غیب و حضور
آنکه زاید نفس مرگاندیش را
***
کس ندانست و نداند در جهان
اینهمه زادن برای مرگ چیست
چون بهاران را خزانی در پی است
شاخهها را خرمی از برگ چیست
***
مرگ اگر جفت حیاتستی کجا
مرده شمعی روشنی از سر گرفت
وز دیار شب به بال شعله زا
تا دمصبح نخستین پر گرفت
***
شعلهای از جان شمعی سر کشید
آتشی در خرمن پروانه زد
کس چه داند این دو قرعه فال را
تا کدامین آگه دیوانه زد
***
دود شد شمعی به خود پیچید و رفت
ماند از پروانهای خاکستری
کی شود زان دود و خاکستر پدید
خلوت سوزوگداز دیگری
انتهای پیام






